وبلاگ دانشجويان الکترونيك دانشگاه گيلان
ورودي 84
|
|
باهوتاهو ( عارفانه ها ....حرف های یک دل تنگ و ..سیری به سوی بی نهایت ) سلام .... باهو تاهو ( عارفانه ها ....حرف های یک دل تنگ و ..سیری به سوی بی نهایت )
پرواز خواهم کرد تا بلندای کوه ها جایی که حتی پرنده نخواهد رسید به اوج پروازم حتی به این حد هم بسنده نخواهم کرد خارج از جو زمین ،پا به خلأ خواهم گذاشت به سرزمین خیالی فرشتگان خواهم رفت حتی بالاتر و دورتر از این خواهم رفت من حتی به فراتر از ایمان خواهم رفت
من بدانجا که هیچکس نمی داند کجاست خواهم رفت روح رهسپارم را هر شب نزدیک تر به ابدیت می یابم کارم از اوج گرفتن و صعود کردن فرا تر رفته است حتی متحیر مانده آسمان از کار من باور نمی کردم زمان ناآشنایی که باشد اینچنین جایی و اوجی .
حالا دگر سقوط و صعود بی معنی شده است کودک درونم با بزرگی خداییش برده مرا به سرزمین عاشقان برده مرا بدانجا که دیگرعشق متجلی شده است . دیگر آنجا حرف از عالم غیب و حس نیست دیگر آنجا حرف از پیدا و پنهان نیست دیگر آنجا حتی حرف مرگ و زندگی هم نیست حتی آنجا حرف از حق و ناحق نیست آنجا سراسر نورعشق است .
آنجا ازرودش عشق جاری است درختانش میوه ی عشق می دهند پرندگانش ترانه ی عشق سر می دهند . آسمانش باران عشق می بارد . اما آن ،آنجا کجاست ؟ آنجا سرزمین یار من است . یار من ! اما یار من کجاست ؟ و اما... پرواز خواهم کرد تا بلندای کوه ها جایی که حتی پرنده نخواهد رسید به اوج پروازم حتی به این حد هم بسنده نخواهم کرد خارج از جو زمین ،پا به خلأ خواهم گذاشت به سرزمین خیالی فرشتگان خواهم رفت حتی بالاتر و دورتر از این خواهم رفت من حتی به فراتر از ایمان خواهم رفت من بدانجا که هیچکس نمی داند کجاست خواهم رفت
باهوتاهو ( پرواز تا بی نهایت ) منتظر حضور عارفانه ی شما هستم ...تا باهم به آسمان عشق پرواز کنیم ...
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
مشک ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
درگذشت یک هنرمند سلام
ُناصر عبدالهی ُخواننده ی ترانه ی معروفُ ناصریاُ در سن ۳۶ سالگی در یکی از بیمارستانهای تهران در گذشت زادگاه ایشان بندر عباس بود . خدا رحمتش کند . دنیا همین است همین . نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
حتما بخون چون با خوندش به خودت افتخار کرده و خیلی حال می کنی با خوندنش سه آمریکایی و سه ایرانی
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
به بهانه حلول ماه مبارک رمضان سلام به همه ی بچه های پاک و مومن :
به بهانه حلول ماه مبارک رمضان رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه « يارب، يارب » سحرگاهان، شور خاصى در خانه مترو ك دلم جارى مىكند و ترنم « اللهم انى افتتح الثناء بحمدك» ، همه تشنگان جام وصلت را بىقراركرده است. مىدارم و ديده بر افق مىدوزم . لب باز مىكنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مىكند و اشك در خانه چشمانم حلقه مىزند . تو دراز كردهام كه جز تو دست آويزى ندارم . از آن پاك كنى . عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مىگويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد. و من آمدهام تا دردهايم را برايتبگويم، كه تو خود گفتى:صدباراگرتوبه شكستى،بازآ ! آلودگى نجات بخشى كه من « در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايىات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى! .» مىتوان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مىتوان از ميان فاصلهها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصلههاست . به كه ندا به من مىگويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر دلم را باز مىكنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مىفرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مىكشد و دستهاى بىپناهم آرام آرام بالا مىآيد و لبانم به نام تو متبرك مىشود . نامت را تكرار مىكنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مىكنم، لبانم به لبخندى گشوده مىشود و جانى تازه مىگيرد! ندا فرياد بر مىآورد « الا بذكرالله تطمئن القلوب» و قلب من آرامش مىيابد! شوق تو، اكنون به نياز آمدهام . نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
سلام به همه
راز دستيابي به آرامش
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
امام رفت و آرمانهايش .... امام رفت و آرمانهايش .... يكي از برنامه هاي تلويزيون را ميديم يكي از محافظين امام صحبت ميكرد خاطره اي را تعريف كرد واقعا زيبا بود خاطره مربوط به يك گروه از دختران نابينا بود كه براي ديدن حضرت امام به جماران رفته بودند او ميگفت ؛ وقتي ديدم چند دختر نابينا در ميان جمعيت و در گرماي زياد فشار زيادي را تحمل ميكنند با خود گفتم بايد كاري بكنم نزديك رفتم و به آنها گفتم كه شما به كوچه پشتي برويد تا من با امام هماهنگ كنم تا شما را ببينند ، آنها رفتند ولي من تازه يادم آمد كه وقت نماز است و امام هنگام نماز هيچ كاري نمي كنند ولي هوا هم خيلي گرم بود و آن دختران هم به عشق امام در آن گرما ايستاده بودند با خود گفتم چه كار كنم اگر به امام نگويم جواب اين دختران را چه بدهم كه در اين آفتاب سوزان صبر كرده اند واين را هم مي دانستم كه امام هم هنگام نماز كسي را ملاقات نمي كنند و نمي توانستم اين درخواست را هم از امام بكنم و لي خوب بالاخره خودم را راضي كردم پيش امام رفتم . ايشان مشغول آماده كردن سجاده شان بودند من داستان را براي ايشان تعريف كردم در كمال تعجب ديدم كه ايشان سجاده شان را جمع كردند و به من فرمودند كه آنها را از در پشت جماران به داخل بياورم تا با او ملاقات كنند اولين باري بود كه ميديدم امام به خاطر ديدن كسي نمازشان را عقب مي اندازند در حين بازديد امام يك حوله دور دستشان پيچيده بودند و آن دختران دست امام را از روي آن حوله لمس مي كردند . يكي از اين دختران كه تقريبا 9 سال داشت بعد از اين كه دست امام را لمس كرد هنگام رفتن سرش با يكي از نرده ها برخورد كرد و اينجا بود كه من براي اولين بار اشك امام را ديدم ، مردي كه آمريكا ، شوروي و حتي كل دنيا نتوانسته بودند خم به ابرويش بياورند اكنون بخاطر آن دختر اشك مي ريخت . آري او خميني بود ، او امام بود ، او سازنده انقلابي بود كه اكنون بيست و پنج سال از عمر آن مي گذرد اما حالا چه ،شماي كه هركدام يك صندلي براي خود گرفته ايد آيا مي دانيد آرمان امام چه بود مطمئنا اين نبود كه شما اكنون داريد .
غزل حضرت امام خمينى (س)
غزل هجرت
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم
رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم
روى از خانقه و صومعه برگردانم سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم
حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم
گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم
شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت پرزنان پشتبر اين خانه بيگانه كنم
رباعى حضرت امام خمينى (س)
اى دوستبروى دوستبگشاى درى صاحب نظرا به مستمندان نظرى
ما بىخبرانيم زمنزلگه عشق اى با خبر از بىخبر آور خبرى نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
همیشه با خدا با نام و یاد خدای مهربان و عرض سلام خدمت همه ی دوستان شعر زیر را تقدیم می کنم: وباید عرض کنم که این شعر را از یک دوست خوب گرفتم . پيش از اينها فكر مي كردم خدا......خانه اي دارد كنار ابرها.... .مثل قصر پادشاه قصه ها......خشتي از الماس و خشتي از طلا.... .پايه هاي برجش از عاج و بلور....بر سر تختي نشسته با غرور... .ماه. برق كوچكي از تاج او.....هر ستاره پولكي از تاج او..... اطلس پيراهن او آسمان...نقش روي دامن او كهكشان... .رعد و برق شب طنين خنده اش ....سيل و طوفان نعره توفنده اش... .دكمه پيراهن او آفتاب...برق تيغ و خنجر او ماهتاب.... هيچ كس از جاي او آگاه نيست...هيچ كس را در حضورش راه نيست.... پيش از اينها خاطرم دلگير بود...از خدا در ذهنم اين تصوير بود
: .......آن خدا بي رحم بود و خشمگين....خانه اش در آسمان دور از زمين... .بود اما در ميان ما نبود ....مهربان و ساده و زيبا نبود... .در دل او دوستي جايي نداشت...مهرباني هيچ معنايي نداشت.... هر چه مي پرسيدم از خود از خدا....از زمين ازآسمان از ابرها..... زود مي گفتند اين كار خداست...پرس و جو از كار او كاري خطاست... هر چه مي پرسي جوابش آتش است....آب اگر خوردي عذابش آتش است..... تا ببندي چشم كورت مي كند...تا شدي نزديك دورت مي كند.. .كج گشودي دست سنگت مي كند...كج نهادي پاي لنگت مي كند... .تا خطا كردي عذابت مي كند...در ميان آتش آبت مي كند.
....با همين قصه دلم مشغول بود...خوابهايم خواب ديو وغول بود... خواب مي ديدم كه غرق آتشم....در دهان شعله هاي سركشم... .در دهان اژدهايي خشمگين....بر سرم باران گرز آتشين.. .محو مي شد نعره هايم بي صدا....در طنين خنده خشم خدا.. ..نيت من در نماز و در دعا...ترس بود و وحشت از خشم خدا... .هر چه مي كردم همه از ترس بود....مثل از بر كردن يك درس بود... مثل تمرين حساب و هندسه...مثل تنبيه مدير مدرسه... تلخ.مثل خنده اي بي حوصله...سخت. مثل حل صدها مساله... مثل تكليف رياضي سخت بود...مثل صرف فعل ماضي سخت بود... : ...تا كه يك شب دست در دست پدر....راه افتادم به قصد يك سفر.. .در ميان راه در يك روستا...خانه اي ديديم خوب و آشنا.. .زود پرسيدم پدر اينجا كجاست؟....گفت اينجا خانه خوب خداست!... .گفت:اينجا مي شود يك لحظه ماند...گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند. ..با وضويي دست ورويي تازه كرد...با دل خود گفت وگويي تازه كرد.. .گفتمش:پس آن خداي خشمگين ....خانه اش اينجاست؟اينجا در زمين؟...
؟....گفت:آري خانه او بي رياست...فرشهايش از گليم و بورياست... .مهربان و ساده و بي كينه است...مثل نوري در دل آيينه است. ..عادت او نيست خشم و دشمني...نام او نور و نشانش روشني .... .خشم . نامي از نشانيهاي اوست...حالتي از مهرباني هاي اوست... .قهر او از آشتي شيرين تر است...مثل قهر مهربان مادر است.... دوستي را دوست معني مي دهد...قهر هم با دوست معني مي دهد.. .هيچ كس با دشمن خود قهر نيست...قهري او هم نشان دوستي است..
از اين را باد برد...نام او را هم دلم از ياد برد... آن خدا مثل خيال و خواب بود...چون حبابي نقش روي آب بود.
موفق باشید نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست
انانکه ساختند سوختند !!
مي دانم عمر رو به پايان است در اين بيهوده گفتن ها د راين بيهوده پيمودن دراين شهر پر از نفرين پر از ظلمت كه بر پير و جوان ندارد رحم جاي جاي روح و جان زخم است زخمي كه جز عدالت ندارد چاره و مرهم مي دانم عمر رو به پايان است ندارم ذره اي اميد به فردايي كه تكرار است در اينجا خورشيد ديگر نمي تابد گويي او نيز از اين تكرارها خسته ست نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |
|
|