تبليغاتX
وبلاگ دانشجويان الکترونيك دانشگاه گيلان
در جواني آنگاه که رؤياهايمان با تمام قدرت درما شعله ورند خيلي شجاعيم   ولي هنوز راه مبارزه را نمي دانيم  ***  وقتي پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم  *** ديگر شجاعت آن را نداريم ....... هر آنچه را داریم از شما می آموزیم با نظرهاتان *** >==::egu.blogfa::==<

ورودي 84


باهوتاهو ( عارفانه ها ....حرف های یک دل تنگ و ..سیری به سوی بی نهایت ) 

سلام ....

باهو تاهو   ( عارفانه ها ....حرف های یک دل تنگ و ..سیری به سوی بی نهایت )

  http://bahootahoo.blogfa.com/

 

پرواز خواهم کرد تا بلندای کوه ها

 

جایی که حتی پرنده نخواهد رسید به اوج پروازم

 

حتی به این حد هم بسنده نخواهم کرد

 

خارج از جو زمین ،پا به خلأ خواهم گذاشت

 

به   سرزمین خیالی فرشتگان خواهم رفت 

 

حتی بالاتر و دورتر از این خواهم رفت

 

من حتی به فراتر از ایمان خواهم رفت

 

 من بدانجا که هیچکس نمی داند کجاست خواهم رفت

 

روح رهسپارم را هر شب نزدیک تر به ابدیت می یابم

 

کارم از اوج گرفتن و صعود کردن فرا تر رفته است

 

حتی متحیر مانده  آسمان از کار من

 

باور نمی کردم زمان ناآشنایی که باشد اینچنین جایی و اوجی .

 

       غروب غم

 

حالا دگر سقوط و صعود بی معنی شده است

 

کودک درونم با بزرگی خداییش برده مرا به سرزمین عاشقان

 

برده مرا بدانجا که دیگرعشق متجلی شده است .

 

دیگر آنجا حرف از عالم غیب و حس نیست

 

دیگر آنجا حرف از پیدا و پنهان نیست

 

دیگر آنجا حتی حرف  مرگ و زندگی هم نیست

 

حتی آنجا حرف از حق و ناحق نیست

 

آنجا سراسر نورعشق است .

 

 آنجا ازرودش عشق جاری است

درختانش میوه ی عشق می دهند

پرندگانش ترانه ی عشق سر می دهند .

 آسمانش باران عشق می بارد .

 

اما آن ،آنجا کجاست ؟

 

آنجا سرزمین یار من است .

یار من !

اما یار من کجاست ؟

 

و اما...

پرواز خواهم کرد تا بلندای کوه ها

 

جایی که حتی پرنده نخواهد رسید به اوج پروازم

 

حتی به این حد هم بسنده نخواهم کرد

 

خارج از جو زمین ،پا به خلأ خواهم گذاشت

 

به   سرزمین خیالی فرشتگان خواهم رفت 

 

حتی بالاتر و دورتر از این خواهم رفت

 

من حتی به فراتر از ایمان خواهم رفت

 

من بدانجا که هیچکس نمی داند کجاست خواهم رفت

      

 

      باهوتاهو  ( پرواز تا بی نهایت )

  منتظر حضور عارفانه ی شما هستم ...تا باهم به آسمان عشق پرواز کنیم ...

 

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم 

   

    مشک       

   ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟

ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟

يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟

نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟

هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟

ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟

ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟

لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟

کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟

آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟

ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد

 

 

              

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

درگذشت یک هنرمند  

سلام

ُناصر عبدالهی ُخواننده ی ترانه ی معروفُ ناصریاُ در سن ۳۶ سالگی در یکی از بیمارستانهای تهران در گذشت زادگاه ایشان بندر عباس بود .   

خدا رحمتش کند .

دنیا همین است همین .

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

حتما بخون چون با خوندش به خودت افتخار کرده و خیلی حال می کنی با خوندنش  

سه آمریکایی و سه ایرانی

 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در

 یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی ه

ر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی

 ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها

 گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت

می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین

 شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت

 و در را روی خودشان قفل کردند.

بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در

 توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از

 لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه

کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به

این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان

کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم

برای خودشان پس انداز کنند.

وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط

 خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ

 بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می

خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:

صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی

رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی

 آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت

قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی

توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

وهمچنین می توانیدبا کلیک روی لینک زیر به وبلاگ

شخصی من رفته مطلب جالب تری مطالعه بفرمایید !!!  

باهوتاهو (امکان ثبت تصاوير زندگي هر انسان از تولد

تا مرگ(یک مطلب نجومی ))

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

به بهانه حلول ماه مبارک رمضان 

 

سلام به همه ی بچه های پاک و مومن :

به بهانه حلول ماه مبارک رمضان

رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در

 كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه

« يارب، يارب ‏» سحرگاهان، شور خاصى در خانه مترو ك دلم جارى مى‏كند

 و ترنم « اللهم انى افتتح الثناء بحمدك‏» ، همه تشنگان جام وصلت را

بى‏قراركرده است.
من در ميان سيل اشك عشاق، دست‏هاى بى‏پناهم را به سوى آسمان بر

 مى‏دارم و ديده بر افق مى‏دوزم . لب باز مى‏كنم تا بگويم، اما بغضى

 سنگين راه گلويم را مسدود مى‏كند و اشك در خانه چشمانم حلقه مى‏زند .
با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمده‏ام و دست نياز به سوى

تو دراز كرده‏ام كه جز تو دست‏ آويزى ندارم .
خداى من!
آمده‏ام تا قلب سياه شده‏ام را با نور كبريايى‏ات جلا بدهى و سياهى را

از آن پاك كنى .
آمده‏ام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهى‏ات به گلستانى از شور و

عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مى‏گويد: درد را

بايد گفت ... حرف را بايد زد. و من آمده‏ام تا دردهايم را برايت‏بگويم،

 كه تو خود گفتى:صدباراگرتوبه شكستى،بازآ !
آمده‏ام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانه‏ات نهاده‏ام كه تو مرا از گرداب

آلودگى نجات بخشى كه من « در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه

 كبريايى‏ات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى! .»
آمده‏ام تا سينه‏ام را كه آينه‏اى است‏ با غبارى از غم و اندوه، پاك كنى .
آمده‏ام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مى‏سازد ...
آمده‏ام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست،كه همه فانى‏اند و تو باقى!
آمده‏ام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . 
آمده‏ام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد:

 مى‏توان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مى‏توان از ميان

 فاصله‏ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله‏هاست . 
آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم،

به كه ندا به من مى‏گويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر

 دلم را باز مى‏كنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم

 مى‏فرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مى‏كشد و دست‏هاى

 بى‏پناهم آرام آرام بالا مى‏آيد و لبانم به نام تو متبرك مى‏شود .

نامت را تكرار مى‏كنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مى‏كنم،

لبانم به لبخندى گشوده مى‏شود و جانى تازه مى‏گيرد! ندا فرياد

 بر مى‏آورد « الا بذكرالله تطمئن القلوب‏» و قلب من آرامش مى‏يابد!
وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم

شوق تو، اكنون به نياز آمده‏ام .

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

سلام به همه 

 

راز دستيابي به آرامش

 

 

-1شكرگذار نعمات الهي باشيد.

-21بازي كنيد.

2-نيايش كنيد.

-22با دوستي رازدار؛ درد دل كنيد.

3-سكوت كنيد و با صداي ملايم صحبت كنيد.

23-اشك بريزيد.

-4باغباني كنيد.

-24پاكيزه باشيد.

-5به صداي آواز پرندگان گوش بسپاريد.

-25نظم را رعايت كنيد.

-6طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنيد.

-26صادق و راز نگهدار باشيد.

7-گلها را ببوييد.

-27به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد.

8-به دامان طبيعت برويد.

-28همه كائنات را دوست بداريد.

9-ساعت مچي را رها كنيد.

-29به خود و ديگران احترام بگذاريد.

-10شقيقه‌هايتان را ماساژ دهيد.

-30مودب و مهربان باشيد.

-11موهاي خود را شانه بزنيد.

-31به قولهايتان عمل كنيد.

-12موسيقي مورد علاقه خود را گوش دهيد.

-32مشكلات و تشويق هاي خود را بنويسيد.

-13لبخند بزنيد.

-33ليستي از موفقيتهايي كه تا كنون كسب كرده‌ايد فراهم كنيد.

-14نفس عميق بكشيد.

-34مثبت انديش باشيد.

-15هر روز استحمام كنيد.

-35خود و ديگران را ببخشيد.

-16شير بخوريد.

36-گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد.

-17ظرفي پر از ميوه را تماشا كنيد.

-37بخشش كنيد.

-18هر روز 8 ليوان آب بنوشيد.

-38براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد.

-19تغذيه مناسب داشته باشيد.

-39اهداف خود را تعيين كنيد.

20-به ميزان كافي استراحت كنيد.

-40به خدا ايمان داشته باشيد

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

امام رفت و آرمانهايش .... 

امام رفت  و آرمانهايش ....

يكي از برنامه هاي تلويزيون را ميديم يكي از محافظين امام صحبت ميكرد

 خاطره اي را تعريف كرد واقعا زيبا بود خاطره مربوط به يك گروه

 از دختران نابينا بود كه براي ديدن حضرت امام به جماران رفته بودند

 او ميگفت ؛ وقتي ديدم چند دختر نابينا در ميان جمعيت و در گرماي

 زياد فشار زيادي را تحمل ميكنند با خود گفتم بايد كاري بكنم نزديك رفتم

و به آنها گفتم كه شما به كوچه پشتي برويد تا من با امام هماهنگ كنم تا شما

 را ببينند ، آنها رفتند ولي من تازه يادم آمد كه وقت نماز است و امام هنگام

 نماز هيچ كاري نمي كنند ولي هوا هم خيلي گرم بود و آن دختران هم به

عشق امام در آن گرما ايستاده بودند با خود گفتم چه كار كنم اگر به امام نگويم

 جواب اين دختران را چه بدهم كه در اين آفتاب سوزان  صبر كرده اند

 واين را هم مي دانستم كه  امام هم هنگام نماز كسي را ملاقات نمي كنند

و نمي توانستم اين درخواست را هم از امام بكنم و لي خوب بالاخره خودم

 را راضي كردم پيش امام رفتم . ايشان مشغول آماده كردن سجاده شان بودند

 من داستان را براي ايشان تعريف كردم در كمال تعجب ديدم كه ايشان سجاده شان

 را جمع كردند و به من فرمودند كه آنها را از در پشت جماران به داخل بياورم

 تا با او ملاقات كنند اولين باري بود كه ميديدم امام به خاطر ديدن كسي نمازشان

 را عقب مي اندازند در حين بازديد امام يك حوله دور دستشان پيچيده بودند و

آن دختران دست امام را از روي آن حوله لمس مي كردند .                  

يكي از اين دختران كه تقريبا 9 سال داشت بعد از اين كه دست امام را

لمس كرد هنگام رفتن سرش با يكي از نرده ها برخورد كرد و اينجا بود

 كه من براي اولين بار اشك امام را ديدم ، مردي كه آمريكا ، شوروي و حتي

 كل دنيا نتوانسته بودند خم به ابرويش بياورند اكنون بخاطر آن دختر اشك مي ريخت .

آري او خميني بود ، او امام بود ، او سازنده انقلابي بود كه اكنون بيست و پنج سال

از عمر آن مي گذرد اما حالا چه ،شماي كه هركدام يك صندلي براي خود گرفته ايد

 آيا مي دانيد آرمان امام چه بود مطمئنا اين نبود كه شما اكنون داريد .

 

غزل  حضرت امام خمينى (س)
غزل هجرت
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم                از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم
رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار                     بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم
روى از خانقه و صومعه برگردانم                        سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم
حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ               رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم
گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان                          مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم
شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت                  پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم
 
رباعى  حضرت امام خمينى (س)
 اى دوست‏بروى دوست‏بگشاى درى    صاحب نظرا به مستمندان نظرى
ما بى‏خبرانيم زمنزلگه عشق     اى با خبر از بى‏خبر آور خبرى
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

همیشه با خدا 

با نام و یاد خدای مهربان و عرض سلام خدمت همه ی دوستان  شعر زیر را تقدیم می کنم:

وباید عرض کنم که این شعر را از یک دوست خوب گرفتم .

پيش از اينها فكر مي كردم خدا......خانه اي دارد كنار ابرها....

.مثل قصر پادشاه قصه ها......خشتي از الماس و خشتي از طلا....

.پايه هاي برجش از عاج و بلور....بر سر تختي نشسته با غرور...

.ماه. برق كوچكي از تاج او.....هر ستاره پولكي از تاج او.....

اطلس پيراهن او آسمان...نقش روي دامن او كهكشان...

.رعد و برق شب طنين خنده اش ....سيل و طوفان نعره توفنده اش...

.دكمه پيراهن او آفتاب...برق تيغ و خنجر او ماهتاب....

هيچ كس از جاي او آگاه نيست...هيچ كس را در حضورش راه نيست....

پيش از اينها خاطرم دلگير بود...از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

: .......آن خدا بي رحم بود و خشمگين....خانه اش در آسمان دور از زمين...

.بود اما در ميان ما نبود ....مهربان و ساده و زيبا نبود...

.در دل او دوستي جايي نداشت...مهرباني هيچ معنايي نداشت....

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا....از زمين ازآسمان از ابرها.....

زود مي گفتند اين كار خداست...پرس و جو از كار او كاري خطاست...

هر چه مي پرسي جوابش آتش است....آب اگر خوردي عذابش آتش است.....

تا ببندي چشم كورت مي كند...تا شدي نزديك دورت مي كند..

.كج گشودي دست سنگت مي كند...كج نهادي پاي لنگت مي كند...

.تا خطا كردي عذابت مي كند...در ميان آتش آبت مي كند.

 

....با همين قصه دلم مشغول بود...خوابهايم خواب ديو وغول بود...

خواب مي ديدم كه غرق آتشم....در دهان شعله هاي سركشم...

.در دهان اژدهايي خشمگين....بر سرم باران گرز آتشين..

.محو مي شد نعره هايم بي صدا....در طنين خنده خشم خدا..

..نيت من در نماز و در دعا...ترس بود و وحشت از خشم خدا...

.هر چه مي كردم همه از ترس بود....مثل از بر كردن يك درس بود...

مثل تمرين حساب و هندسه...مثل تنبيه مدير مدرسه...

تلخ.مثل خنده اي بي حوصله...سخت. مثل حل صدها مساله...

مثل تكليف رياضي سخت بود...مثل صرف فعل ماضي سخت بود...

 : ...تا كه يك شب دست در دست پدر....راه افتادم به قصد يك سفر..

.در ميان راه در يك روستا...خانه اي ديديم خوب و آشنا..

.زود پرسيدم پدر اينجا كجاست؟....گفت اينجا خانه خوب خداست!...

.گفت:اينجا مي شود يك لحظه ماند...گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند.

..با وضويي دست ورويي تازه كرد...با دل خود گفت وگويي تازه كرد..

.گفتمش:پس آن خداي خشمگين ....خانه اش اينجاست؟اينجا در زمين؟...

 

؟....گفت:آري خانه او بي رياست...فرشهايش از گليم و بورياست...

.مهربان و ساده و بي كينه است...مثل نوري در دل آيينه است.

..عادت او نيست خشم و دشمني...نام او نور و نشانش روشني ....

.خشم . نامي از نشانيهاي اوست...حالتي از مهرباني هاي اوست...

.قهر او از آشتي شيرين تر است...مثل قهر مهربان مادر است....

دوستي را دوست معني مي دهد...قهر هم با دوست معني مي دهد..

.هيچ كس با دشمن خود قهر نيست...قهري او هم نشان دوستي است..

 

مي توانم بعد از اين با اين خدا...دوست باشم .دوست. پاك و بي ريا...

.مي توان با اين خدا پرواز كرد...سفره دل را برايش باز كرد..

.مي توان درباره گل حرف زد....صاف و ساده مثل بلبل حرف زد..

.چكه چكه مثل باران راز گفت...با دو قطره صد هزاران راز گفت..

.مي توان با او صميمي حرف زد...مثل ياران قديمي حرف زد..

..مي توان تصنيفي از پرواز خواند....با الفباي سكوت آواز خواند....

مي توان مثل علفها حرف زد....با زباني بي الفبا حرف زد...

.مي توان درباره هر چيز گفت....ميتوان شعري خيل انگيز گفت...

.مثل اين شعر روان و آشنا.....پيش از اينها فكر مي كردم خدا.............................................

 از اين را باد برد...نام او را هم دلم از ياد برد...

آن خدا مثل خيال و خواب بود...چون حبابي نقش روي آب بود.

 

موفق باشید

 

 

نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |

 

        

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست
 انانکه ساختند سوختند !!
 
مي دانم
عمر رو به پايان است
در اين بيهوده گفتن ها د راين بيهوده پيمودن
دراين شهر پر از نفرين پر از ظلمت
كه بر پير و جوان ندارد رحم
جاي جاي روح و جان زخم است
زخمي كه جز عدالت ندارد چاره و مرهم
مي دانم
عمر رو به پايان است
ندارم ذره اي اميد به فردايي كه تكرار است
در اينجا خورشيد ديگر نمي تابد
گويي او نيز از اين تكرارها خسته ست
نوشته شده توسط علي | لینک ثابت | موضوع: |